ذهن زیبا



حالا میخاد ولنتاین باشه با شهرت جهانیش یا سپندارمزگان باشه که این روشنفکرنماهای سنتی فقط اون روز رو مقبول می دونن برای عشق ورزیدن یا هر تاریخی، هیشکی از کادو و گل و مخلفات و توجه بدش نمیاد حالا هر کی هم هر قدر بگه من فلانم و بیسار و خودش رو بی تفاوت نشون بده خودش رو نمی تونه گول بزنه که.

365 روز سال فکر کنم هر آدمی لیاقت داره توجه ببینه کادو بگیره خوشحال باشه، چه کسی بهتر از خود آدم که اینهمه رو نثار خودش کنه. حالا اگه پارتنر فهمیده داره که چی بهتر اگه هم نداره غم زانو بغل کردن نداره فقط یکمی تکان دادن فکری و جسمی میخاد.شاید اینا کلیشه ای و مسخره باشه برای خیلی ها اما من فکر می کنم کسی که بلد باشه زندگی کردن رو، چیز های کوچیک هم  حالش رو خوب می کنه. حالا میخاد یه لیوان چایی باشه با یه شکلات خوشمزه یا یه تیکه کیک، یه موسیقی حال خوب کن باشه، یه تماس تلفنی با یه دوست فول انرژی باشه و . خلاصه اینکه هر گلی می زنیم به سر خودمون میزنیم.

بقول آقامون معین:

"عمر کمه صفا کن / رنج و غم و رها کن/ اگه نباشه دریا/ به قطره اکتفا کن ❤️❤️❤️❤️

پ.ن: بقول آقامون گاندی که میگه قوانین چیزیه که آدما وضعش کردن پس میشه گاهی قوانین رو هم تغییر داد برای همین با اینکه این روز برای عشق زن و مرد نامگذاری شده با هر تاریخچه ای اما خب یکی پارتنر نداره که نباید بشینه و حسرت بخوره که


نوزده:

امروز وقتی دارم با تلفن صحبت می کنم با انرژی باشم

توضیحات روز نوزده: حالا میخاد همکارم باشه یا دوستم یا یکی از اعضای خانواده. اونقدر با انرژی باشم فرد پشت خط انرژ مثبت و خوبی از من دریافت کنه.


نتیجه روز نوزده:


بیست و هشت:

امروز یه لیست درست کنم از دوستان ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه یا همبازی های دوران بچگیم ببینم اسمشون یادم میاد اصلن. ببینم می تونم خبری ازشون بگیرم یا پیداشون کنم تو شبکه های اجتماعی.


نتیجه روز بیست و هشتم: .


سی روز مثل برق و باد گذشت، اونقدر سریع که منم باور نشد کی این یکماه تموم شد. خب این چالش ها هم برای من خیلی خوب بود.خیلی ها رو انجام دادم اما چون گاهی اوقات دیر میرسیدم خونه دیگه نتیجه ش رو نمیرسیدم که بنویسم.

حرف زیاده، از همه چی. وقت کنم در طول روز ولو کوتاه میام و می نویسم

آمارگیر وبلاگم چرا معیوبه ؟؟؟؟؟؟


همیشه برای من جای سوالن دخترایی که ازدواج کردن اما تموم زندگی شونو به ماماناشون گزارش میدن یا هر روز میرن می بیننشون یا پسرای متاهلی که تموم ریز حساب کتابا و کاراشون رو با پدراشون انجام میدن یا در جریان میزارنشون. اینا  چطوری زندگی می کنن؟ سخت شون نیست که هنوز وابسته ان؟حالا این خانومها و آقایونی که بعد از بچه دار شدن هنوز وابسته ان به والدین گرامی شون چطور پدرمادرایی میشن؟؟؟ هیچوقت فکر کردن مستقل فکر کنن؟؟؟ اصلن تصوری از استقلال دارن؟؟؟؟؟ نمی دونم که!!!!!!

فصل 3 قسمت 13 سریال this is us زندگی بث  رو از کودکی تا نوجوانی به تصویر کشیده. بث از بچگی عاشق باله بود اما بعد اتفاقاتی میفته که نمی تونه  رقص و باله ادامه رو ادامه بده و وارد دانشگاه میشه و ازون بابت مادرمستبد و مغرورش رو سرزنش میکنه البته نه جلوی خودش بلکه توی ذهنش تا اینکه وقتی ش درین مورد صحبت می کنه مامان بث در مورد زندگی خودش براش حرف میزنه که چقدر تلاش کرده که به جایگاه امروزش برسه.

میخام بگم پدر مادرا نقش خیلی پررنگی توی زندگی بچه هاشون دارن اینکه چطور بارشون بیارن چقدر وابسته یا مستقل یا چقدر حد اعتدلال رو تو زندگی داشته باشن. چرخه های معیوب زندگی تو زندگی ما ایرانی ها یه معضله که دهه ها ادامه داشته و هنوز هم ادامه داره کم نشده که بیشتر هم شده.

اینقدر ازین نمونه ها تو از اطرافم دیده میشه که نگو. پدرمادرایی که خودشونو فرسوده می کنن تا بهترین باشن و بچه هایی که خودشونو به کوچه ی علی چپ میزنن تا نمونه باشن یا بهتره بگم در واقع مسوولیتی در قبال زندگی نداشته باشن.




منتظرم چایی م دم بیاد تا با پشمک بخورم. صدای تلویزون از هال تا اتاقی که نشستم میاد.بابام صداش رو  اونقدر بلند کرده  که هدست گذاشتم تو گوشم و دارم شادمهر گوش میدم.

اونقدر خسته ام و نیاز به سفر دارم که حد نداره.

دوست دارم برم عکاسی اما وقت نمیشه چون تا از کار تعطیل میشم شب میشه. عکاسی هم حوصله میخواد و هم نور و هم ساعت مناسب. تمرینات کلاس رو انجام دادم اما بازم میترسم استاد بگه کم تمرین کردم.

دوست دارم بدنسازی ثبت نام کنم اما بدنم واقعن توی این بیست و چند روز نمی کشه برای باشگاه. من فقط منتظرم این عید بیاد. نه اینکه برم دید و بازدید نه چون استراحت کنم و شبها تا صبح بیدار بمونم و فیلم ببینم و تا لنگ ظهر بخوابم. واقعیتش فامیل پروپیمونی هم نداریم همون چند تایی که داریم هم باهاشون رفت و اومد نداریم.

راستی شما رویا پردازی می کنین؟من خیلی رویاپردازی می کنم خیلی زیاد. حتا به زندگی بعدی هم فکر می کنم و براش رویا ریختم. میخوام تو زندگی بعدیم جهانگرد بشم و مرز ها رو رد کنم و تجربه کسب کنم، احتیاط روکنار بزارم و غذای ملیت های مختلف رو تست کنم و بغیر از چایی محبوب عزیز دلم نوشیدنی ها و دم کردنی های دیگه رو هم بنوشم و الی آخر . باقیش بمونه برای بعد

شب خوش. برم چایی بخورم با پشمک. جای شما خالی


گرفتاری شدیم ما توی این داهات که محل کارمونه. کابل نوری تلفن رو یدن ما تلفن نداریم به کارامون برسیم. حالا من گوشیم رو دادم تعمیر و امروز بدون هیچ وسیله ی ارتباطی هستم.

بله الان اطلاع دادن قراره برق هم بره .

اول هفته ی خوبی داشته باشید :)))



صحبت‌های شنیدنی لیدی گاگا در مراسم امسال:

اگر روی کاناپه نشسته اید و دارید تماشا می کنید، بدانید سخت برایش تلاش کرده ام. این( جایزه) درباره ی بردن نیست، درباره ی تسلیم نشدن است. اگر رویایی دارید، برایش بجنگید. رویه شور و شوق این است که مهم نیست چند بار رد می شوید یا سقوط می کنید یا ضربه می خورید، بلکه درباره ی این است که چند بار می ایستید، شجاع هستید و ادامه می دهید.»



پریروز رفتم گوشیم رو بگیرم، 430 تومن ناقابل هزینه بابت تعمیرش دادم، تب که داشتم اصلن با شنیدن این قیمت سوختم. حالا دو سال و نیم پیش 680 تومن این گوشی رو خریده بودم. میخوام میگم این بلایی که توی این 13 سال سرمون بخاطر پایین بالا رفتن دلار اومده سر هیچ بنده ای نیاد ایشالا که تاوانش رو فقط و فقط مردم عادی باید بدن اونایی که نه راه اختلاس کردن رو بلدن نه راه ی و نه راههایی که نزدیک شون کنه به ثروتمندی، امثال من و شمایی که داریم سعی می کنیم تا زندگی مون رو بچرخونیم.آخر سالی این هزینه ی بد فشاری بود برام. پول گذاشته بودم کنار یه ساعت هوشمند بخرم که پیشکش تعمیرات موبایل شد.

******************************************

شاید این حرفی که میزنم کلیشه ای باشه اما واقعیته. ما اینهمه سعی می کنیم تیر و تخته و آهن و زرق و برق به زندگی هامون اضافه کنیم تا فرو کنیم تو چشم بقیه، تا بقیه بدونن ما هم دارنده هستیم و غنی اما متاسفانه تو اصول اولیه ی خیلی از رفتار های روزمره هنوز مثل دوران پارینه سنگی رفتار می کنیم. حرفم به دهه های پیش نیست حرفم با هم نسل های خودمه که از درک بعضی از مسایل عاجزند متاسفانه. (با احترام به اونهایی که توی اخلاق و اصول درجه یکند و حریم دیگران رو رعایت می کنند و بهش احترام میزارن). خلاصه اینکه هر چی قیمت زندگی ها مون میره بالا قیمت اخلاقیات میاد پایین.

******************************************

نمی دونم جیمزکامرون اون صحنه ی شاهکار فیلمش تایتانیک رو از کجا الهام گرفته، صحنه ای که  کشتی تایتانیک در حال غرق شدنه اما یه گروه نوازنده همچنان روی عرشه ی کشتی مشغول نوازندگی بودن بی اونکه درکی از زمان داشته باشن. این صحنه از فیلم دقیقن شبیه زندگی حال حاضر ما ایرانی هاست. عده ای مشغول بدست آوردن امنیت و عده ای در طبقه ی پایین کشتی محبوس و دنبال راه گریز و عده ای هم مشغول نوازندگی.

******************************************

آهنگ پیانیست با صدای رضا یزدانی و ترانه ی بی نظیر مهدی ایوبی پیشنهاد میشود تا بشوره ببره. والا :)))

آخر هفته ی خوبی داشته باشید.





این فیلم کتاب سبز یکی از بهترین فیلمهای این چند وقت اخیر بعد از 2016 بود که دیدم. از نظر روانشناسی فوق العاده ، از نظر اجتماعی و فرهنگی بی نظیر، از نظر تجربه و احساس دنیایی از درس و از نظر دوستی و دشمنی حد اعتدلال رو نشون داد.باز هم می گم آدمها عجیب روی زندگی هم موثرند، عجیب .

در مورد فیلم اگر هنوز تصمیم به تماشاش نگرفتید!!!!!!

داستان از جایی آغاز می‌شود که تونی لیپ (با بازی ویگو مورتنسن)، که یک محافظ ایتالیایی آمریکایی از برانکس به حساب می‌آید، به عنوان یک راننده برای به مقصد رساندن شخصیت دکتر دان شیرلی (با بازی ماهرشالا علی)، که یک پیانیست آفریقایی آمریکایی چیره‌دست است، در تور کنسرت او (کنسرتی که از منهتن تا جنوب عمیق ادامه دارد) استخدام می‌شود. آن‌ها باید به کتاب سبز اعتماد و تکیه کنند تا این کتاب آن‌ها را به سمت موسسه‌هایی هدایت کند که برای یک شخصیت آفریقایی و آمریکایی، امن‌تر از بقیه مکان‌ها است. آن‌ها در میانه‌ی راه خود، با مشکلات و مسائل نژادی مختلفی برخورد می‌کنند و به همین دلیل تصمیم می‌گیرند که اختلاف‌ها را کنار بگذارند تا بتوانند در این ماجراجویی طولانی مدت زنده بمانند و همچنین از آن لذت ببرند.

کارگردان:
ستارگان:
    1. جایزه اسکار بهترین فیلم‌نامه
    2. جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد
    3. جایزه اسکار بهترین فیلم

  • خواهرم قبلن که میرفت  کلاس *هارمونیکا نمی تونست رژ بزنه برای همین خیلی ناراحت بود اما الان که میره کلاس گیتار خوشحاله چون میتونه رژقشنگاشو بزنه.

    همین خوشیهای ریزه میزه آدمو سرپا و خوشحال نگه میداره .


    * هارمونیکا یه نوع سازی دهنیه


    شده یه روزایی ادکلن زیاد زده باشین حالتون بد شه؟؟؟؟ امروز ازون روز هاست برام. شیشه ادکلن رو خالی کردم رو لباسم حالم داره بد میشه. این پنجره رو باز میزارم تا از حالت خفگی در بیام سردم میشه، می بندم گرمم میشه به اضافه ی بوی ادکلن

    پنجره رو باز کردم یکم هوا عوض شه دیدم بوی فاضلاب میاد

    گرفتاری شدیما


    پ.ن: همکارم اومده تو اتاقم میگه چه بوی خوبی.

    نمی دونه من دارم خفه میشم از بوی ادکلن


    چند سال پیش که وبلاگها رونق داشت یه وبلاگی بود که یه مطلب خیلی بزرگ ازش یاد گرفتم. خانوم نویسنده نوشته بود مهمون داشتن مادرشون کلی غذای خوب تدارک دیده بود به مادرش میگه خب خانوم فلانی اینان که، چرا اینقدر غذا درست کرده؟مامانش گفته خب باشن خانوم فلانی، اونا وضع مالی خوبی ندارن حداقل که امشب مهمون مان پذیرایی خوب کنیم ازشون وگرنه اونایی که وضع مالی خوبی دارن همیشه تو خونه شون غذا های خوب میخورن چه نیازیه اینهمه ریخت و پاش براشون.

    بنظرم فلسفه ی قشنگی پشت این حرکت بود. این حرف از اون موقع تو گوشم مونده و ازون اون موقع سعی کردم فرق نزارم بین آدما. خیلی اتفاقات این جهان هست که ما نمی دونیم و باید یاد بگیریم اتفاقن بعضی رفتار ها هست با اینکه خیلی کوچیکه اما با اهمیته و تاثیر بزرگی انجامش میزاره.

    خلاصه اینکه زندگی درسها داره .


    با احترام به حقوق حیوانات، آرزومندم همکار مارصفت نصیب تون نشه

    این پست رو  خوندم گفتم شما هم بخونید کمی آروم شید


    از مزیت های ساختن کارخونه توی جنگل اینه که از هوای خوب و صدای پرندگان و شکوفه ی درختها توی زمستون میشه بهره برد. هوا اینجا اینقدر خوبه دوست دارم برم وسط محوطه حیاط شرکت یه چرت بزنم.

    بنفشه هام دارن خوب رشد می کنن اصلن حال خوب کن، کاکتوسهام که ماشالا هزارماشالا همه سرو قامت شدن


    خیلی دوست داشتم با بچه های کوهنوردی برم جمعه درختکاری اما چون وضعیت جسمی درستی نداشتم نتونستم ثبت نام کنم البته خیلی هم غصه خوردم. دوست داشتم آخرین گردش سال 97 رو با درختکاری تجربه کنم. خب ازونجا که بخت با بنده سالی یکبار یار میشه  بارندگی شد و برنامه کنسل شد و بسی خوشحال شدم ازین اتفاق.

    بارون اونقدر شدید بود امروز البته هنوز هم داره می باره و منو یاد صدسال تنهایی مارکز میندازه که چهارسال و چند ماه بارون می بارید. حرف از مارکز شد انگاری نتفلیکس میخواد از روی صدسال تنهایی سریال بسازه و برای اولین بار خانواده ش موافقت کردن. باید منتظر موند و دید چه سریالی از آب در میاد با اونهمه شخصیتهای عجیب و داستان عجیب تر مارکز.

    پنجشنبه اینقدر اتاقم شلوغ شد که توی این شلوغی مدیرم اومد گفت فلش رو بده بهش گفتم الان اسکن می کنم میارم که بزرگترین سوتی سال م رو انجام دادم که همانا درایو اطلاعات مربوط به شرکت رو فرمت کردم.فقط تا نیمساعت منگ و گیج بودم. حالا قراره هاردم رو ببرن یه خاکی بریزن سرش تا اطلاعات رو بازیابی کنن. خداییش خیلی سوتی بزرگی بود. من هنوز تو شوکم

    هنوز داره بارون میاد

    شادمهر گوش میدم

    گرسنه م شده اما دلم چایی میخاد با یه مشت تخمه :)))


    قد وقواره آدمى به اندازه محیطی می شود که در آن رشد می کند!
     راه های نرفته بروید.

    کارای نکرده بکنید.

    آوازهاى نخوانده بخوانید.

    جاهای ندیده ببینید.

    توى یک برکه.

    نه . نمانید.

    #منیرو_روانی_پور


    خدا به این خانومهای خونه دار قوت بده، دایم در حال شستن و پختن و تمیزکاری و . هستن. بازم انرژی دارن. برای همینه میگن زنها با یک دست گهواره را تکان می دهند با یک دست دنیا را.

    این روز های شلوغ پلوغ اسفند همه به نوعی درگیرند و دارن خودشون رو برای عید آماده می کنن. جدای این همه خبر اختلاس و ی و مال ملت خوری (که ایشالا سرطان بشه برای اونهایی که حق الناس می خورن) این حجم از امیدواری (برای خرید) قابل تحسینه.

    دیروز وقتی خبر اختلاس رو خوندم به اون شب فکر کردم که وقتی داشتم چیبس و پنیر می خوردم چقدر دلم گرفت ازینکه تو یه گوشه ای از این مملکت بچه هایی هستن با شکم گرسنه خوابیدن. عذاب وجدان و این صحبتا نبود نه دلم میخواد توی این مملکت پولدار (که نرخ اختلاس به یورو شده و نرگس کلباسی داره باپول ملت سرپل ذهاب رو راست و ریست می کنه و خیریه مهرآفرین با کمکهای مردمی دم عیدی برای بچه های بی بضاعت شیرخشک تهیه می کنه  و.) مردمم خوشحال باشن تو مناسبتها و دست کسی خالی نباشه.

    نمی دونم یه روز خوب میاد؟؟؟؟؟؟


    دیروز هوا م بود. گفتم از یکشنبه دیگه هوا سرد میشه پس امروز رو برم پیاده روی. بعد از کار یکساعت رفتم پیاده روی. اومدم خونه دیدم خونه زیرو رویه برای خونه تی. سرم گیج میرفت احساس می کردم هر آن میخورم زمین اما با اون حال م کل خونه رو تمیز کردیم. امروز که اومدم سر کار تمام بدنم درد میکنه دارم می میرم اما ارزشش رو داشت خونه رو تمیز دیدم. نزدیک سه هفته بودفرش نداشتیم بخاطر همین من دوبار مریض شدم از بس خونه سرد بود. منم عادت دارم فیلم رو روی زمین نگاه می کنم کنار بخاری پامو دراز می کنم. خیالم راحت شد امروز میرم خونه و تمیزه و می تونم به کار های عقب مانده خودم برسم.

    شرکت یه سری وسیله بعنوان بن خوراک بهمون داده من اینقدر نبردم خونه موند انبار شد حالا امروز کلی وسیله دارم باید ببرم با خودم. اصلن هم دوست ندارم راننده مون برام بیاره دم در خونه مون. از بس ازش بدم میاد اینقدر بی تربیته که جواب سلام آدم رو نمیده. اگه محل کارم دور نبود آژانس می گرفتم ولی چون دوره باید کلی کرایه آژانس بدم. امروز مجبوری باید تحملش کنم .ایشششششش

    جمعه فیلم بدون تاریخ بدون امضا رو دیدم. من بازی امیر آقایی رو خیلی دوست دارم برای همون این فیلم رو دیدم. خیلی خیلی فیلم تلخی بود. چقدر داستان این فیلم واقعی بود اما پایان فیلم دکتر نریمان خیلی بهتر می تونست به خونواده امیر کمک کنه تا فقیر تر زندگی نکنند. این رفتار دکتر نریمان توجیهی خوبی برای زیر سوال بردن خودش و اعتبارش و بالابردن پدر امیر پیش مادرش نداشت بنظرم. نمی دونم که مرد ها چی دنیایی دارن همونطور که اونها از دنیای ما سر در نمیارن. والا




    سال 97با همه ی سختی وگرونی و بدقولی و دلتنگی و اتفاقات ریز و درشتش تموم شد.

    آدمها معمولن دو بار در سال خودشونو الک می کنن یکی روز تولد و یکی یه روز قبل سال جدید (حداقل من اینطوریم). 97 از نظر شخصی برای من سال خوبی بود. تئاتر های خوب زیاد دیدم، کنسرتهای خیلی خوب زیاد رفتم. کتابهای خیلی خوب زیاد خوندم.سینما رفتم، کلاس رفتم. همدان که سالها آرزو داشتم برم رو رفتم.در کل میتونم بگم سال پر از کنار گذاشتن احتیاط و پر ریسکی برای من محتاط بود. ازینکه رشد کردم و یاد گرفتم خوشحالم. امیدوارم سال 98 رو پر انرژی تر و با انگیزه تر و شاد تر و فعال تر و خوشحال تر سپری کنم.

    برای تک تک شما آرزوی

    آرامش

    سلامتی

    صلح با خود

    مهربانی

    رنگ و نور

    انگیزه

    آرزومندم

    اگر غمی دارید اگر عزیزی از دست دادید اگر مشکلی هست بسلامت ازش عبور کنید. دعاگوی شما هستم.

    بهترین حال رو براتون خواهانم.

    هر جا هستید

    با هر کسی هستید

    امیدوارم امسال یاد بگیریم فارغ از جنسیت، مذهب، نژاد و .

    آدم باشیم

    با هم مهربان تر باشیم.

    دل بخشش داشته باشیم.

    دست همدیگه رو بگیریم.

    قلب همدیگه رو بدست بیاریم بجای اینکه بشکنیم

    پاستیل بخوریم چون جویدنش با عث میشه حواسمون بره سمت جویدنش و کمی ذهنمون آروم تر بشه

    وقتی رفتیم طبیعت ازش یاد بگیریم بخشش و بخشیدن و مهربانی رو

    برای خودمون گل بخریم چون لایقش هستیم قشنگی رو ببینیم

    موسیقی خوب گوش بدیم چون حق گوشامونه که خوبها رو بشنوه

    حرفهای خوب خوب به خودمون بزنیم چون لیاقتش روداریم

    عطر خوشبو بزنیم. رنگهای شاد استفاده کنیم.

    در نهایت اینکه تا زنده ایم زندگی کنیم

    سال نو تون خیلی مبارک



    من از دروازه قرآن رد شدم واز بازار وکیل خرید کردم. برای من دیدن این صحنه ها از سیل خیلی غم انگیزه. لرستان، گرگان، شیرازو گویا سامانه ی جدید هم تو راهه. کشور نازنینم کم زخم نداره کم مسوول بی غیرت وبی وجدان نداره چرا باید توی این سال نویی اینهمه خسارت ببینه؟؟

    کشورعزیزم،ایران زیبای من، سرزمین ثروتمند من ننگ بر کسانی که تو رو نابود کردند. ننگ بر اونها. لعنت بر شما. این خشم طبیعت باید وجود و جسم و جان شما رو بگیره نه مردمم رو نه طبیعت کشورم رو

    خیلی ناراحتم نفرینم نمیاد دعا می کنم این مملکت دیگه بیشترازین آسیب نبینه


    ویترین زندگی آدمها برای خیلی هامون شدیدن جذابه غافل ازینکه خیلی ها آرزوی زندگی ما رو دارن.

    بگردیم تو زندگی هامون ببینیم داشته هامون چیه که خیلی ها حسرتش رو دارن.

    حضرت سعدی میفرماید:

    تا توانی علم بیاموز و مال بیندوز

    که دانا تو را به اولی داند و نادان به دومی

    والا :)))


    به چشم بهم زدنی تعطیلات عید گذشت. انگاری دیروز بود یکساعت زودتر مرخصی گرفتم تا برم یکم تو شهر بگردم. در کل تو عید جای خاصی نرفتم فقط خوابیدم و فیلم دیدم و پول خرج کردم اما یکی از بهترین روز های عمرم تو عید رفتن خونه ی دوست دوران دبیرستانم اعظم بود که اون یکی دوست مون منیژه رو هم دعوت کرده بود. واقعن خوش گذشت.

    دیشب یکساعت بیشتر نخوابیدم. این بیخوابی ها تا آخر هفته به گمانم ادامه داره. تو عید زیاد نتونستم تمرین کنم. دوست دارم وقتی میرم کلاس استادم رو خوشحال کنم حالا ببینم می تونم سه شنبه برم یا نه البته اگه این بیخوابی امان بده.

    میدونید زندگی لحظات بی خبر زیاد داره. گاهی اوقات این بی خبری ها ویرانگره مثل شروع سال 98 که عزیزان مون، نازنین مردم روستایی مون، زحمتکشان بی ادعا مون دچار سیل شدن و خونه ها شون به گِل نشست. حتا تصور چنین شرایطی هم دردناکه چه برسه به اینکه توی اون موقعیت قرار بگیریم. یادمه تقریبن یه دهه پیش که عضو یه ان جی اوی محیط زیستی بودم و از نزدیک تخریبها رو می دیدیم چقدر ناراحت می شدم حتا یه شب تا خود صبح برای تالاب و دریا و جنگل و روستا هایی که آموزش داده بودیم گریه کردم. اون شب رو هیچوقت یادم نمیره اینقدر خودم رو دلداری دادم تا ساکت شدم اما سیل اول عید منو یاد اون شب انداخت. هر کی تا رسید یه تعرضی کرد و کند و برداشت و برد و تاوانش رو عزیزان مون دیدن و دارن می بینن.

    از ته ته ته دلم آرزو می کنم این ویرانی ها زود آباد بشه هر چند خبر های خوبی به گوش نمیرسه چون حجم تخریب بالاست. راستی بچه ها کسی کمک کرده برای این مناطق؟من در حد وسعم میخوام نوار بهداشتی بخرم و خواهرم داره پول جمع می کنه برای این کار. هر خانواده ای در توانش هست یه مقداری کمک کنه و تا بشه برای عزیزان مون بفرستیم. امیدوارم ایران عزیزم اونقدر سطح آگاهی و مدیریتش بالا بره که ازین دست اتفاق هیچ کدوم از روستاهای این سرزمین زیبا رو زیر آب نبره و نابود نکنه.


    بیست روز از سال جدید و چهار روز از اومدن به سر کار میگذره که اتفاقات عدیده و پدیده ای ایران رو فرا گرفته.دیدن عزیزانم توی وضعیت سیل و رها نکردن زندگی شون قلب آدم رو مچاله می کنه. میدونید آگاهی این موقع ها به کمک آدم میاد.

    ما 4 سال و خورده ایه اومدیم شرکت جدید خارج از شهر تو جنگل. توی این 4 سال آشپزخونه ای که غذا برامون درست میکرد می تونم بگم به معنای واقعی آشغال به خورد ما میداد. از بعد تعطیلات نوروزی آشپز اون یکی شرکت مون از یه جنگل دیگه برامون غذا درست می کنه خیلی هم خوب و خوشمزه و خوش پخته. حالا ما امروز ناهار استامبولی پلو داشتیم. من استامبولی رو با گوشت چرخکرده میپرستم از بس دوست دارم. رفتم ناهار بگیرم دیدم گوشتهاش تیکه ایه. یه دونه انداختم دهانم یاد کتاب موآی منصور ضابطیان افتادم که تو هانوی گوشت سگ طبخ می کنن به روشهای مختلف و خیلی هم طرفدار داره. حالا من گوشتاشو رو جدا کردم اما اون توصیفات ضابطیان ذلیل مرده همش یادم میاد. پنجره ی اتاقم رو باز کردم و گوشتا رو انداختم بیرون چون میدونم گربه هایی هستن که همیشه اون دور و بر می چرخن. بعد چند دقیقه رفتم دیدم اثری از گوشتا نیست. آشپزه منو سیر کرد و منم یه گربه رو. چرخه ی طبیعت که میگن اینه ها :)))

    دیشب یه مینی فیلم کره ای دیدم در مورد آدمهایی که کم بینا و نابینا بودن. شاید فیلم بود اما اینقدر با دنیای اطرافشون خوب ارتباط برقار می کردن این آدما لذت بردم. از حس لامسه بویایی چشایی شنوایی. فکر کن ما چارستون بدمون سالمه فک مون 24 ساعته کار می کنه که نمی تونیم و نمیشه و اِله و بِله .


    ازینکه از آدما کارای خوب یاد بگیرم خیلی خوشم میاد مثلن یه هنری که به کارم بیاد یا یه فنی که یه جا کمکم کنه یا یه غذایی که موقع علامت سوال تو ذهن بشه درستش کرد یا یه وقتی توی یه موقعیت سخت گیر کردی که یهو یاد آدمی میفتی که تو موقعیت مشابه فلان کار رو کرده و میشه یه راه حل برام.

    نظرات مردم رو وقتی یه فیلم یا سریال یا موسیقی می بینم می خونم یا یه خرید اینترنتی انجام می دم. خیلی برام جالبه خوندن نظراتشون. آدمهای مختلف با عقیده های مختلف و سلیقه های متفاوت و جالب اینکه نسبت بهم احساس برتری دارن و هر کی فکر می کنه نظر درست تر رو گفته. اینکه ما آدما بتونیم نظر مخالف رو هضم کنیم خیلی خوبه.

    این روز ها همش به روستاهای سیل زده فکر می کنم حتا تصور اینکه یک شب بشه بیرون از خونه بدون وسیله ی گرمایشی موند هم منو میترسونه اما اتحاد مردم با دست خالی برای ساخت سیل بند برای من خیلی جالب بود.میدونید این اتفاق هر لحظه امکان داره برای رشت هم بیفته یعنی رودخانه های اطراف پر از آب و سد منجیل هم سرریز شده یعنی الان این پست رو دارم می نویسم شاید فردا دیگه خبری از من نباشه اما میخام اینو بگم بعضی ها هستن سر بزنگاه خودشون رو به محل میرسونن و برات حتا پاچه لیسی هم می کنن تا یه امتیاز ازت بگیرن. این آدما خیلی ترسناکن که متاسفانه زیاد هم شدن. این آدما اردیبهشت ماه 96 اومدن تلویزیون و شبکه 3 پته همدیگه رو ریختن روی آب تا برای خودشون امتیاز جمع کنن اما تا وقتی خرشون از رو پل گذشت بیمه ی سلامت رو حذف کردن. این آدما خیلی ترسناکن خیلی .


    *** پ.ن نامربوط:من معتقدم آدما خودشون هستن که باید حالشون رو خوب کنن و .



    فقط می تونم بگم این قلم رو باید قدر دونست که نه تنها برای ادبیات ایران بلکه برای ادبیات دنیا نعمت و غنیمته. سمفونی مردگان اثر بی نظیر عباس معروفی بنظرم یک شاهکار تو ادبیات ماست با اون فلش بکهای بی مانند که در طول داستان روایت میشه و نفس آدم رو بند میاره.
    سموفنی مردگان
    عباس معروفی
    نشر ققنوس

    فیلم مثل بکهام کات دار بزن در مورد دختری هندی ساکن انگلستانه که بشدت به فوتبال علاقمنده و به دور از چشم خانواده متعصبش توی پارک با پسر ها فوتبال تمرین می کنه. تا اینکه یک روز یک دختر انگلیسی که اتفاقن خودش هم فوتبالیسته اون رو می بینه و اون رو به تیم فوتبال نی که خودش بازی می کنه دعوت می کنه. اتفاقات زیادی میفته تا اینکه این دختر هندی موفق میشه وارد لیگ فوتبال ن آمریکا بشه و .

    من آدمای جسور رو خیلی دوست دارم. اونهایی که با وجود همه ی سختی ها کم نمیارن و همچنان تلاش می کنند و تا به خواسته شون نرسن بازم تلاش می کنن.

    وقتی پیروزی صدف خادم پور گوش دنیا رو کر کرد، توی ایران ما اما اتفاق خاصی بین مسوولین مربوط به رشته ی بوکس  نیافتاد اما همینکه من و خیلی های دیگه یک اسم جدید به گوشمون خورد خیلی جای خوشحالی داره که خانومهای ما افتخارات بزرگی رو دارن توی دنیا کسب می کنن. میدونید یه خانوم تو ایران باید چند برابر یه آقا تلاش کنه تا به هدفش برسه. شرکتی که من توش کار می کنم می بینم تبعیض جنسیتی بین آقایون و خانومها رو. نمی گم براتون که خودتون می دونید.

    اما برای خودم اینجا می نویسم که یادم بمونه: اجازه ندم رویاهام بخاطر توهمات کسی از بین بره. بنظرم وقتی آدمی رویایی نداشته باشه یا رویاهاش تموم بشه یعنی اینکه دغدغه ای از جنس زندگی نداره. رویا و تلاش برای به تحقق پیوستنش بزرگترین کاریه که هر آدمی توی زندگیش داره


    گیل یه فیلمنامه نویس و نویسنده ست که بهمراه همسر و خانواده ی همسرش به فرانسه سفر می کنه اما مبهوت این شهر میشه و آرزو می کنه کاش می تونست تو قرن نوزدهم زندگی کنه تا اینکه یک شب هتل محل اقامتش رو گم می کنه و با زنگ ناقوس یه ماشین جلوی پاش نگه می داره که فیتز جرالد نویسنده بهمراه دوست دخترش و تعدادی دیگه از دوستانشون توی اون ماشین هستند و گیل رو هم دعوت بهمراهی می کنن. گیل متعجب ازین موضوع وقتی میگه یه رمان در مورد زمان گذشته نوشته جرالد بهش پیشنهاد میده تا همینگوی با مطالعه ی رمانش نظرش رو در موردش بگه و .
    فیلمنامه ی فیلم در نوع خودش بی نظیره و در مدت زمان 1/5 میخ فیلنامه میشید و انگاری دارید خودتون رو زندگی می کنید. آدمهایی که هیچکدوم از زمان حال رضایتی ندارند و دایم به این فکر می کنند در قرن های قبلی اتفاقات بهتر و پیشرفت های بیشتری صورت گرفته غافل ازینکه زمان حال با توجه به امکانات بیشتر راضی شون نمی کنه. به قول دکتر شیری نقد زندگی کنیم.
    من دو تا از فیلمهای وودی آلن رو دیدم که بنظرم آلن استاد استفاده از رنگ و موسیقی و مکانهای تاریخی و نوستالژی هست و حال بیننده رو با فیلنامه دگرگون می کنه

    نیمه شب در پاریس

    کارگردان و نویسنده :

    Woody Allen

    بازیگران :

    Owen Wilson

    Rachel McAdams

    Kurt Fuller

    Mimi Kennedy




    اینقدر رشت هوا سرده که من هنوز کاپشن و پالتو می پوشم برای بیرون رفتن و سرکار. شب با سوییشرت خوابیدم و بخاری هم روشن بود. از صبح هم هیتر محل کارم روشنه گرم هم نمیشم. این همکارم هم همش میاد تو اتاق درو باز میزاره لامصب یه باد سردی میاد که. همش خودم رو دلداری میدم قدر این هوا رو داشته باش فردا پس فردا اون گرمای تابستون قابل تحمل نیستا


    15 اردیبهشت پسر همکارم 2 ماهه میشه. من عادت دارم وقتی همکارامو می بینم حال بچه هاشونو بپرسم خصوصن اگه خیلی کوچولو باشن. به همکارم میگم پسرتون خوبه؟ میگه خوبه برای خودش مردی شده. میگم اووووو بزار بچگی شو کنه. میگه خب چی گفتم مگه؟ (من سر کلمات حساسم میدونم منظور همکارم هم این بوده که ختنه ش کرده که حالا برای خودش مردی شده) خب خیلی دوست داشتم جفت پا برم تو دهنش. بله بنده تا این حد خشنم :))))


    یه چندرغاز پس از انداز داشتم بالاخره هوای نفسانی بر من چیره شد و اون ساعت هوشمند رو خریدم. مثلن امسال رو سال سفر نامگذاری کرده بودم. هر چند الان تو عالم 50 50 به سر میبرم که این ساعت تو سفر خیلی کمک میکنه به آدم و این مدل دلداریا.نرفتم اون دندونمو درست نکردم اما اینو خریدم، تا این اندازه من جهان سومیم.


    شنبه که تعطیل بودم رفتم کارهای پاسپورتمو انجام دادم فقط مونده دلار پایین بیاد تا بتونم برم سفر. بیاد پایین خوب میشه. شاید مرداد ماه که تعطیلی کارخونه ست یه هفته ای رفتم هند. ایشالا تعالا همه منتظریم معجزه اتفاق بیفته. با این اوضاع تحریم از بالا و پایین و چپ و راست و اینهمه بلایای طبیعی جون سالم بدر ببریم خیلی هنر کردیم.


    بالاخره آرزوم به حقیقت پیوست. دارم میرم کاشان و ابیانه و سر خاک سهراب سپهری هنرمند. سر صبحی خواب دیدم سیل اومده مردم همه دارن فرار می کنن بدجوری هم هست اولش فکر کردم تو کاشان شاید باشه اما دیدم تو ایلامه که یکهو ساعت گوشیم زنگ خورد. الان که هواشناسی ده روز آینده رو نگاه کردم هوای کاشان بالای 29 درجه بود. اینقدر ذوق دارم که حد نداره. ایشالا بدون هیچگونه تهدیدات جوی بسلامت میریم و برمیگردیم.


    چهار سال پیش که دست راستمو با شیشه بریده بودم یه دو هفته ای تو بخیه بود. خب انجام دادن بعضی از کار ها خیلی سخت بود پس تصمیم گرفتم از دست چپم کمک بگیرم.با اینکه خیلی سخت بود اما تونستم کمی به دست چپم مسلط بشم و یه سری از کار هارو باهاش انجام بدم. میخوام بگم ما آدما یه سری از داشته هامون رو تا آخر عمر آکبند نگه میداریم. خلاقیت تو زندگی هامون جایی نداره متاسفانه. هر چی که بهمون یاد دادن همون رو هر روز تکرار می کنیم غافل ازینکه دنیا داره به سمت پیشرفت و موفقیت و نوآوری حرکت می کنه. داشتن خلاقیت از داشتن تحصیلات خیلی مهم تره بنظرم. والا


    آخه این آهنگ "صدایم بزن" چارتار چقدر خوبه. من مست تک تک کلمات شاعرو مبهوت اون صدا و حس خواننده م. عالیه اصلن



    تیر ماه 90 بود که من بطور رسمی کارمند شدم تو سن 28 سالگی (البته قرار بود فقط 6 ماه موقت به عنوان نیروی جایگزین اینجا کار کنم) حقوق پایه گرفتم و بیمه شدم. خب برای منی که به خودم قول داده بودم ( با توجه به خاطره ی بد از محل کار قبلی م)هیچوقت شاغل نشم 6 ماه فرصت خوبی بود تا یکم پول در بیارم. حتا از حقوق و مزایا هم خبر نداشتم اما چون بیکار بودم پذیرفتم.

    محل کار قبلی من که یه n.g.o محیط زیستی بود و بشدت اون فضا و مکان رو دوست داشتم برخورد نامناسب هیئت مدیره ش باعث شد دیگه هیچوقت نخوام سرکار برم چون واقعن اذیت شده بودم. سال 88 بود که بعد از یه جلسه ای که داشتیم هیئت مدیره منو و خواهرم رو پیش چند تا دیگه از اعضا خُرد و خاک شیر کرد و تمام زحمتهای 4 سال مون رو زیر سوال برد و بعد هم انتظار داشت که ما همچنان به فعالیت مون توی اون مکان ادامه بدیم. اون شب تا صبح نخوابیدم و قشنگ یادمه یه طرف بدنم هم بی حرکت شده بود حتا گریه م هم نمی میومد یا میومد من غرور داشتم که نمی زاشتم اشکام جاری شن. تا مدتها با خودم درگیر بودم و همش به کار هایی که توی اون دفتر انجام داده بودم فکر می کردم  که هیچکدوم منفی و کارشکنانه نبود. من از وقت و باقی کار هام میزدم تا همیشه توی اون دفتر حاضر و آماده باشم و البته نه تنها کار های خودم بلکه مسوولیت های دیگران رو هم از روی ذوق و اشتیاق انجام می دادم. مدام از خودم می پرسیدم کجای کارم اشتباه بود؟ من که جز کار درست و محبت در قبال دیگران کار دیگه ای انجام نداده بودم حتا خانواده م هم تو اولویت نبود هر چی بود کار های دفتر بود و من همیشه برای دفتر وقت و انرژی داشتم.

    توی اوقات بیکاری سعی کردم بیشتر مطالعه کنم و مطالب مربوط به خودشناسی رو خیلی دنبال می کردم تا اینکه کارمند شدم اما عادات نادرست محل کار قبلی م هنوز همراهم بود یعنی  نمی تونستم نه بگم، کار دیگران رو به جاشون انجام می دادم، تعارف میکردم حتا اگه مطابق میلم نبود و .

    مطالعاتم ادامه پیدا کرد، کتابهای زیادی خوندم در زمینه ی خودشناسی، مطالب به روز شده ی اجتماعی و بیوگرافی و تجربیات آدمهای موفق رو دنبال می کردم. توی این مدت خیلی از رفتار های مخرب رو که نسبت به خودم داشتم رو سعی کردم از خودم و روحیاتم حذف کنم و به این نتیجه رسیدم آدم خوبه ی داستان تو هر مکان و زمان باعث میشه من آسیب ببینم. آدم خوب بودن برای هر مکانی خوب نیست. معنی آدم خوب بودن رو گاهی اشتباه می گرفتم که ضررش متوجه ی من میشد و منو و کار های خوبم زیر سوال میرفت. یاد گرفتم هر زمان کسی از من کمک می خواد کمکش کنم. اگه در توانl بود بگم بله و گرنه خیلی قاطعانه بگم نمی تونم. تعارف رو کنار بزارم و تو رودربایستی گیر نکنم. کار های خودم رو برای کسی توضیح ندم تا مثلن خودم رو توجیه کنم.

    درسته این سالها دایره ی ارتباطاتم کم رنگ تر شد اما احترامم بیشتر و آدمهای بهتری در زندگیم پیدا شدن. آدمها وقتی بهم میرسن سعی می کنن با کلمات درست باهام حرف بزنن شاید من ترسناک به نظر برسم و نتونن حرف واقعی شون رو بزنن به من اما خوشحالم ازین بابت اجازه نمی دم بهم آسیب بزنن چه از روبر و چه از پشت سرم. من پذیرفتم اطمینان کامل به این زندگی نیست و هر اتفاقی می تونه رشته ی زندگی رو پاره کنه حالا هر چی میخاد باشه پس سعی می کنم هر روز رو برای همون روز زندگی کنم. یاد بگیرم بخونم بنویسم به روز باشم و به قول دکتر شیری نقد زندگی کنم و آدم خوبه ی اتفاقات نباشم چون هر جایی نیاز نیست.

    خلاصه اینکه چی تو کار چی تو روابط خانوادگی چی تو روابط دوستانه کلن تو زندگی لازمه اول خودم به خودم احترام بزارم بعد توقع داشته باشم از دیگران. درسته بازم یه جاهایی از خودگذشتگی بی خود دارم اما بازم دارم رو خودم کار می کنم ;که کمتر خودم رو اذیت کنم.


    من آدمایی رو دیدم که همیشه خوب زندگی کردن، امیدوار بودن و حال خوب برای خودشون خریدار بودن. مال و منال دنیا براشون اهمیت نداشت دل شون خوش بود با هر چی که دلشون میخواست حتا وقتی مریض هم شدن باز هم امیدوار بودن به شفا. خیلی امیدوار تر از آدمهای سالم مثل خواهر من که خوب زندگی کرد اما فقط 22 سال

    خیلی ها رو هم دیدم با وجود اینکه سلامت جسم دارن اما سلامت روح و روان ندارن و دایم شاکی هستن از زندگی و موقعیت و وضعیت شون  اما باز هم تلاشی نمی کنن برای بهتر زندگی کردن. این مدل آدمها خدای نکرده وقتی مریض بشن تمام سعی شون رو می کنن تا شفا پیدا کنن غافل ازینکه وقتی سالم بودن قدردان داشته هاشون نبودن.

    زن های زیادی رو می شناسم با وجود تحصیلات بالا اما استقلال فکری ندارن چه زمانی که مجرد بودند و چه وقتی که متاهل شدن حتا بچه دار.(با اینکه از کلمه ی قضاوت که این روز ها بدجور مد شده متنفرم  ایشششششششششش) قضاوتشون نمی کنم اما معتقد به این موضوع هستم مادامی که توانایی ها رو که داریم نادید بگیریم و بعد میگیم خدا خودش کمک مون میکنه خودمون رو زیرسوال میبریم(دیدم که میگم) زن یا مرد فرقی نداره اصلن وقتی بی تلاش و بی اراده منتظر معجزه از عالم غیب باشه یا منتظر درک شدن از اطرافیان به نظرم با موجودی که قوه ی تعقل نداره هیچ فرقی نمی کنه.

    خلاصه اینکه هر گلی زدیم به سر خودمون زدیم


    هم عاقبتِ مردم کاشانه بدوشم
    من گام و گذر را به رسیدن نفروشم
    من صورت ماتی که به آیینه نیاید
    شعری که نه دیوانه نه فرزانه درآید
    صدایم بزن که شاید زمستان من سرآید
    مرا زنده کن به تابیدنی که تنها ز رویت برآید
    صدایم بزن که بی تو فروخفته در سکوتم
    به بال و پری ، نجاتم بده که من روبرو با سقوطم
    سرتاسر این بحر پراکنده سراب است
    حال قمر و شمس و زمین بی تو خراب است
    حتی اگر اندوه تو در سینه بریزم
    رسوا تر از آنم که به آیینه گریزم
    من آیینه گریزم
    صدایم بزن که شاید زمستان من سرآید
    مرا زنده کن به تابیدنی که تنها ز رویت برآید
    صدایم بزن که بی تو فروخفته در سکوتم
    به بال و پری نجاتم بده که من روبرو با سقوطم


    صدایم بزن

    شعر: احسان حائری

    خواننده: آرمان گرشاسبی


    من چند روزه درگیر این آهنگم


    تو محوطه ی شرکت قدم میزدم. آفتاب خوبی بود گفتم یکم ویتامین دی برسونم به بدن البته از روی مانتو و مقنعه . رفتم سمت باغچه ی شرکت وای که این بوی بهارنارنج مستم کرد. چقدر خوبه توی خیابون درخت نارنج کاشتند که بوی بهارنارنج پخش میشه و این همه شلوغی و بوق و سرعت ماشین ها به چشم نمیاد. من اگه شهردار رشت بشم دستور میدم همه جای شهر درخت نارنج بکارن خصوصن سبزه میدان رشت رو. بهار که بشه شهر پر از مهربانی و بوی خوب میشه.

    قبلنا که پشت کنکوری بودم و هنوز شهرداری تبدیل به سنگفرش آشغالی دوزاری نشده بود صبحها که میخواستم برم کتابخونه کادر های شهرداری میمودن وسط میدون شهرداری آهنگ گیلکی میزدن. وای چقدر حالم خوب میشد. فکر کنین سرصبحی با آهنگ گیلکی شاد کلی آدم انرژی میگرفت. بعضی روز ها که رد میشم ازون مسیر چقدر یاد اون صبحهای آفتابی قشنگ میفتم. من اگه شهردار رشت بشم بازم اون کادرهای خوش ذوق رو میفرستم برای مردم آهنگ گیلکی بزنن تا حال شون خوب شه سرصبحی.


    پارسال زمستون که میثم عطر محصولاتش رو حراج زده بود من اینترنتی یه تاپ کَت خریدم اصلن عالی. لاک رنگ روشن میزنم تاپ کته رو میزنم روش مات میشه خیلی خوشگل فقط دل آدم میخاد نگاش کنه. من معمولن اینترنتی از میثم عطر زیاد خرید می کنم. ارسال خرید های بالای 100 تومن رایگانه و در ضمن دو روزه (من چون تو پایتخت نیستم) به دست آدم میرسونه. خواستید  سری به سایتش بزنید:

    https://www.meisamatr.com/


    من از یه سری از آدما خیلی وحشت دارم. اونایی که خیلی حس روشنفکری دارن اما زمانی که مخالف نظرشون نظر میدی دمار از روزگارت درمیارن. این آدما خیلی ترسناکن. وقتی کنارشون هستی برای اینکه از دید شون پذیرفته باشی حتمن باید باهاشون همسو و همنظر باشی. گاهی اوقات فکر می کنم منم ازین مدل آدمام برای همین خیلی دارم رو خودم کار می کنم که این مدلی نباشم. مگه غیر از اینه که ما باید نظر های متفاوت رو بشنویم و دیدگاههای دیگران رو هم به حساب بیاریم؟ خب اینطوری خیلی از مسایل با دید بهتری حل میشه چون هیشکی علامه ی دهر نیست که عاری از خطا و اشتباه. والا



    من آدمایی رو دیدم که همیشه خوب زندگی کردن، امیدوار بودن و حال خوب برای خودشون خریدار بودن. مال و منال دنیا براشون اهمیت نداشت دل شون خوش بود با هر چی که دلشون میخواست حتا وقتی مریض هم شدن باز هم امیدوار بودن به شفا. خیلی امیدوار تر از آدمهای سالم مثل خواهر من که خوب زندگی کرد اما فقط 22 سال

    خیلی ها رو هم دیدم با وجود اینکه سلامت جسم دارن اما سلامت روح و روان ندارن و دایم شاکی هستن از زندگی و موقعیت و وضعیت شون  اما باز هم تلاشی نمی کنن برای بهتر زندگی کردن. این مدل آدمها خدای نکرده وقتی مریض بشن تمام سعی شون رو می کنن تا شفا پیدا کنن غافل ازینکه وقتی سالم بودن قدردان داشته هاشون نبودن.

    زن های زیادی رو می شناسم با وجود تحصیلات بالا اما استقلال فکری ندارن چه زمانی که مجرد بودند و چه وقتی که متاهل شدن حتا بچه دار.(با اینکه از کلمه ی قضاوت که این روز ها بدجور مد شده متنفرم  ایشششششششششش) قضاوتشون نمی کنم اما معتقد به این موضوع هستم مادامی که توانایی ها رو که داریم نادید بگیریم و بعد میگیم خدا خودش کمک مون میکنه خودمون رو زیرسوال میبریم(دیدم که میگم) زن یا مرد فرقی نداره اصلن وقتی بی تلاش و بی اراده منتظر معجزه از عالم غیب باشه یا منتظر درک شدن از اطرافیان به نظرم با موجودی که قوه ی تعقل نداره هیچ فرقی نمی کنه.

    خلاصه اینکه هر گلی زدیم به سر خودمون زدیم


    هفت هشت سال پیش، یک طوفان ناجور آمد و خیلی ددمنشانه چند تا ایالت جنوب مملکت را لت و کوب کرد. تمام ابرهای سیاه دنیا، انگار که کنفرانس داشته باشند، جمع شده بودند بالای شهر ما. رنگ آسمان شده بود دو پرده تیره‌تر از سیاهِ پرکلاغی. باد و تگرک و باران و رعد‌برق. درست مثل مانور آزمایشی روز واقعه. این وسط یک گردباد وحشی هم آمد و دو تا از اتوبان‌های بزرگ را مثل کاهو جوید و رفت وآمد را مختل کرد. نتیجه این شد که برای یک هفته، تردد تانکرهای سوخت تعطیل شد و قحطی بنزین آمد. همین ماجرا باعث شد تا اهریمنِ درون جامعه برای زمان کوتاهی، تُک دامنش را بزند بالا و حقیقت خودش را نشان بدهد. برای اولین بار پمپ‌بنزین‌ها صف را تجربه کردند. صف ماشین‌ها با راننده‌های عصبانی. بوق‌های ممتد. فحش‌های اف‌دار. داد و فریاد وگلاویز شدن. اتفاقاتی که پمپ‌بنزین‌های ملوس، هیچ وقت به چشم خودشان ندیده بودند. بخش خصوصی هم تور انداخته بود و از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفت و قیمت بنزین را دوبرابر کرد. فقط کم بود که حضرت اسرافیل از لای ابرهای سیاهِ پرکلاغی سراسیمه بیاید بیرون و در صورش بدمد و داد بزند که "کات بابا، کات". اما خب، این اتفاق نیفتاد. ابرها خودشان رفتند کنار. طوفان گرفت خوابید. راه و ترابری اتوبان‌های جرخورده را به سرعت درست کرد و سیل تانکرها، روانه‌ی شهر ما شد. قیمت بنزین آمد پائین. صف تمام شد. مردم دوباره خندیدند و موقع پر کردن باک‌هایشان به هم بفرما می‌زندند. خلاصه این‌که خورشید آمد بیرون و همه جا نورانی شد.
    چند روز پیش با تیام حرف تاریکی و روشنایی بود. می‌گفت که آدم‌ها عموما توی تاریکی شبیه به هم می‌شوند. بعد هم لای حرف‌هایش گفت که "انسان‌ها در تاریکی و پریشان‌حالی، همه می‌توانند قاتل، ظالم و جانی باشند". بعد به این نتیجه رسیدیم که تاریکی محک انسان است. وگرنه هیچ‌کس را بابت فرشته بودن زیر نور آفتاب، به بهشت نمی‌برند. تیام می‌گفت آدم‌هایی که به جز دیدن و دیده شدن ابزار دیگری ندارد، قدرت تفکیک کردن و منفک شدن هم ندارد. و این دقیقا همان گم‌شدن در توده است. توده‌ای که بوی یکسانی دارد و زیر آفتاب لبخند می‌زند و موقع تاریکی توی صف بنزین، زیباترین فحش‌های جهان را نثار راننده‌ی جلویی می‌کند. تهش هم یک جمله اسکار وایلد گفت که "یک نقاب به دست هرکس بده و حقیقت را بشنو". من با تیام و اسکار موافقم. تاریکی محک انسان‌هاست.

    #فهیم_عطار


    ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس.

    همیشه چیزی، انگار هوشیاری خواب،

    به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت

    و روی شانه ی ما دست می گذارد

    و ما حرارت انگشت های روشن او را

    بسان سم گوارایی

    کنار حادثه سرمی کشیم.


    من بالاخره رفتم مشهد اردهال سر خاک سهراب سپهری با اینکه شب رسیدیم اونجا (چون از نیاسر دیر حرکت کردیم) اما چون سهراب توی یه امامزاده دفن شده بود نورپردازی خوبی داشت که میشد عکس گرفت. یه سنگ قبر سفید ساده که یه دنیا احساس زیرش به خاک سپرده شده بود. خوندن شعر های سهراب سپهری همیشه حال منو خوب می کنه حتا موقعی که از مراسم تدفین خواهر اومدیم با حال نزار همه دنبال کار های باقی مراسم بودن، من هشت کتاب رو برداشتم تا برای اعلامیه ی ترحیم خواهرم ازش کمک بگیرم. کتاب رو که باز کردم شعر بالا از منظومه ی مسافر اومد. بغضی شدم سر خاک سهراب ازینکه چه ساده و بی تکلف وسط یه امامزاده آروم گرفته و قبرش زیر پا لگد میخوره بی اونکه خیلیها بدونن اصلن سهراب سپهری کیه. واستاده بودم با دوستم  بالای قبر که یهو یه پسر بچه ی تقریبا 9- 10 ساله لگدش رو پرتاپ کرد به قبر سهراب. بهش گفتم چرا این کارو کردی؟ باباش اومد گفت خانوم چیکار کرد؟ گفتم قبر سهراب رو لگد کرد گفت قبره سهراب سپریه دیگه افتاده که لگد بخوره. یعنی اون آدم رو دوست داشتم پاره کنم اون لحظه و بعد واستاد از پسرش کنار قبر سهراب عکس گرفت. 

    در کل سفر دو روزه ی خیلی خوبی بود. کلی دوست خوب پیدا کردم و کلی خوش گذشت از مکان هایی که بازدید کردیم. یه بستنی خوشمزه هم خوردیم که رنگی رنگی بود و دل منو برد. خانه طباطبایی ها، باغ و حمام فین، نیاسر،مشهد اردهال و ابیانه دوست داشتنی جاهایی بود که رفتیم و خلاصه آروزی رفتن من به کاشان و خصوصن دیدن قبر سهراب سپهری بعد از سالها عملی شد.


    خیلی خوشحالم که روز آخر سال 97 رفتم کمی پیاده روی کنم و رسیدم به کتابفروشی ماه نو که دنبال کتاب جیبی هزار خورشید تابان میگشتم اما دو تا از کتابهای جیبی عباس معروفی رو برداشتم که یه روزی مریم می گفت عباس معروفی بی نظیره. خوشحال ترم ازینکه با قلمش آشنا شدم که با شخصیتهاش میشه همزاد پنداری کرد زن و مرد هم نداره. فلش بک های معروفی در این دو کتابی که ازش خوندم بی نظیر و عالی و بی بدلیه. خوشحال ترین آدم روی زمین میشم وقتی باقی کتابهاش رو بتونم گیر بیارم. حیف این قلم که دور از وطنه. زنده باشی عباس معروفی و سالیان سال بنویسی مثل گلی جان ترقی م

    این کتاب انگار تاریخ الان ما رو داره روایت می کنه در سال 13 اما انگاری سال 1398 جلوی روی ماست. پر از اتفاقات ریز و درشت در هفت شب از زبان نوشافرین دختر سرهنگ نیلوفری
    حسینا گفت:”می دانی اولین بوسه جهان چطور کشف شد؟”
    دست هاش تار آرنج گِلی بود، گفت که در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.

    سال بلوا
    عباس معروفی
    نشر ققنوس

    تو آنتراکت کنسرت بودیم که خواهرم زنگ زد و گفت ایلیا فوت شده. یا خدا ایلیا اعتمادی که ما بهش می گفتیم دکتر ماهی ها آقای دکتر خوش اخلاق. سانس دوم تو شک بودم اصلن حالم خوش نبود. ازدیشب حالم خوش نیست. ایلیا سی سال بیشتر نداشت مامانش چی ذوقی داشت دکتراشو گرفته بود. این زندگی به ایلیا به خواهرم به همه ی جوونهایی که داشتن خوب زندگی می کردن یه زندگی بی درد بدهکاره. درد مامان ایلیا رو می فهمم. من از بچگی دارم این درد ها رو می فهمم. درد ازدست دادن رو، از دست دادن عزیزان رو. هفته ی دیگه دومین سالیه ی که خواهرم نیست اما درد نبودنش هست. جای خالیش احساس میشه زیاد هم احساس میشه.

    جمعه ها که میشد و ما همه خونه بودیم از صبح می اومد بالا سرم می نشست و میگفت ناهار چی بخوریم می دونست من استانبولی خیلی دوست دارم تموم وسایل هاشو آماده می کرد و میگفت خودت درست کن خوشمزه درست می کنی.خواهرم 22 سال بیشتر نداشت اما برای من جای مادر نداشته م بود.

    درد دارم امروز خیلی زیاد



    امروز سر صبحی تا در اتاقم رو باز کردم رییس امور اداری مون زنگ زد گفت بیا پیشم یه لحظه کارت دارم. پیش خودم گفتم لابد بازم اون همکارمون در مورد سرویس حرفی زده و چغلی کرده پس با توپ پر رفتم و اتفاقن تو ذهنم کلی هم عصبی بودم. در زدم و رفتم تو اتاق رییس اداری مون که دیدم رو میزش دو تا مشت بهارنارنج خوشبو هست که چند روز پیش قولش رو بهم داده بود.

    پیش درآمد های ذهنی پدر آدم رو درمیاره. برای چیزی که قرار نیست اتفاق بیفته آدمی چقدر خودش رو اذیت می کنه. چقدر انرژی به طرف مقابل میده و چقدر انرژی از خودش میگیره.


    من همیشه به مناسبت ماهگرد تولدم یه هدیه ای برای خودم میخرم. 17 اردیبهشت هم تصمیم گرفتم کتاب جیبی بخرم که بشه تو سرویس خوند. در نتیجه سه تا کتاب سفارش دادم اما تا دیروز که دیدم دستم نرسیده که همیشه زود به دستم میرسید امروز زنگ زدم سی بوک که چرا کتابا نرسیده خانومه میگه به اون یکی آدرس فرستادیم دیگه. نگو من قبلن برای یکی از دوستام کتاب هدیه فرستاده بودم بازم اون روز بدون اینکه آدرس رو نگاه کنم برای اون دوستم کتابها رو فرستادم. خدایا کتابای نازنینم رفت :((((

    بهش مسیج دادم  لامصب کتابای منو پس بفرست، میگه ترجمه های داغونی خریدی که. کتابا رو ناچاراً قبول می کنم. میگم مگه هدیه فرستادم برات اشتباهی شده. کلی چونه زد و اذیت کرد که نهایتن گفتم بردار برای خودت من برای خودم سفارش میدم. میگه شوخی کردم بابا آدرس بده برات بفرستم :))))

    نهایت اینکه دوباره برای خودم سفارش دادم

    آایمر گرفتم رفت


    اون سالا که کتابهای خودشناسی و روانشناسی می خوندم یه جمله ی خیلی تاثیرگذار خوندم تو کتاب "چهار اثر از فلورانس اسکاول شین"

    "چرا نگران باشیم؟ شاید هرگز پیش نیاید!"

    خب این جمله کافی بود تا کلی از استرس هام کم بشه. واقعن ما آدمها چرا برای اتفاقات پیش نیومده فکرو ذهن و روان مون رو بهم میریزیم. من نمی گم واقع گرا نباشیم میگم پیشواز اتفاقاتی که احتمال امکانش کمه نریم. به قول دکتر شیری نقد زندگی کنیم. الان همین الان


    .

    ملت کمپین تشکیل دادن برای بچه های سیستان و بلوچستان کیف و کفش یه شکل خریدن تا بچه ها بتونن ادامه تحصیل بدن بعد خبر میرسه که آموزش و پرورش سیستان و بلوچستان 5 میلیارد اختلاس داشته.

    لعنت به شمایی که بی شرفی رو تو حق این مملکت و ملتش تموم کردید .


    باید ابن الوقت باشیم، نقد زندگی کنیم، نقد زندگی کردن یعنی اون کارهایی که میتونیم رو الان زندگی کنیم. باید بدانیم با وجود همه تلاشهای ما، همیشه شرایط خوب نیست، قرار نیست هم باشد!

    خیلی تلاش میکنیم که شرایط خوبمون را نگه داریم، ولی به جای اون بهتر است شرایط اکنون را تمام قد زندگی کنیم.
    "دکترشیری"


    !!!

    از نظر روحی و جسمی خیلی  نیاز دارم بخوابم

    از وقتی که از کاشان برگشتم خواب کافی نداشتم. همش بدو بدو بوده. دیروز وقتی از کلاس برگشتم تقریبن انرژی م به صفر رسیده بود. سه تا استکان چای با کلی زولبیا خوردم تا بتونم حداقل یه قسمت از سریالی رو که تازه شروع کردم ببینم. بالاخره ساعت 11/30 رفتم بخوابم که اون سه تا استکان کار خودشو کرد و خواب رو از چشمانم ربود :))))

    کم و بیش آهنگهایی که رضا یزدانی میخونه رو گوش میدم اصلن بعضی از کار هاشو خیلی دوست دارم. خوشحالم ازینکه الان بازی هم می کنه چون توانایی بازی کردن رو هم داره. یه سریالی میده شبکه یک که رضا یزدانی توش بازی می کنه یه آهنگ خونده به اسم "عشقت" که صحنه ی دیدن اون دخترخانوم که لباس سبز پوشیده باهاش میکس شده وای چقدر قشنگه هم صحنه و هم اون آهنگ

    با نگاه تو تازه فهمیدم سر این چشما جونمم میدم
    تو بخوای از من مرگم آسونه جز تو چی دارم من دیوونه



    صدای بهنام صفوی رو خیلی دوست داشتم. یادمه به دوستام میگفتم دوست دارم باهاش عروسی کنم. امروز که وارد مغازه شدم دیدم یه شبکه ای داره دورهمی که بهنام صفوی مهمانش بود رو نشون میده. یه آه بلند کشیدم و خانوم فروشنده هم دنبال من یه آه کشید.

    بهنام صفوی تو اوج جوانی و تو سن 35 سالگی خیلی زود ازین دنیا رفت. امیدوارم تو زندگی بعدی شاد و طولانی تر زندگی کنه. امیدوارم پسرش سام صفوی و همسرش این دوری رو تاب بیارن. خیلی سخته خیلی :(((



    مینی سریال ( 7 قسمتی) دروغهای بزرگ کوچک  یه سریال نه ی مدرن و امروزیِ که هر کدوم از شخصیتهای ن داستان با مشکلی روبه هست و تلاش می کنن تا راهی برای مبارزه با اون پیدا کنن. سلست نمونه ی کپی شده ی زن ایرانیِ که حال آدم رو بد می کنه و جین سرگردان بین گذشته و حال و مدلین سعی می کنه کامل و بی نقص باشه اما با اعتراف به اشتباهی که مرتکب شده ابیگیل دخترش رو از اشتباهی که قراره انجام بده منصرف می کنه. من شخصیت مدلین رو خیلی خیلی دوست داشتم.
    در نهایت هر کی میگه زن ها پشت همو خالی می کنن و زیرآب هم رو میزنن این سریال خوش ساخت رو ببینه .

    حماقت از سر و رو و وجنات بعضی ها میریزه. طرف ترسهاش رو همه جا داد میزنه، بدبختی ها و بی پولی و نفهمیدن هاشو با همه درمیون میزاره تا دلسوزی دیگران رو بخره اما خوشی هاشو مخفی می کنه مبادا کسی بدونه. بعدشم آخه ابله تو که نمی دونی چطور پاتو از مملکت بزاری بیرون حتا همین ترکیه چطور میای زر میزنی که ای کاش چنین کارو می کردم چنان کارو می کردم اصلن ای کاش ایران نمی موندم و مهاجرت می کردم. وقتی تکلیفت با خودت معلوم نیست چهار نفر دیگه رو هم با حرفات اذیت نکن.

    بنده که خارج نرفتم اما تو فیلما دیدم که آدما تو مراکز مشاوره دور هم جمع میشن تا با گفتن مشکلات شون کمی از بار گناه و عذابی رو که نسبت به خودشون و موقعیت شون دارن کم کنن اما اینجا یکی مشکلش رو میگه ده نفر راه حل میدن یا همون یکی اونقدر موضوع رو بغرنج می بینه تا بقیه دلسوزی کنن بهش و حس ترحم بهش داشته باشن.

    هموطن به جان هر کی دوست داری کمی از خوشی هات هم با همون آدمایی که سطل زباله ی احساسات (به قول دکتر شیری)شون کردی بگو (منظورم این نیست که با دوستای دیگه ش میره ددر ددور بیاد تعریف کنه ها) . نترس چشم نمی خوری. همونقدر که رفقات رو شریک حس های منفیت می کنی حداقل با یه بستنی کام شون رو شیرین کن. والا مردم بیکار نیستن بشینن غرغرهای تو رو گوش کنن. خودشون کار و زندگی و مشکل دارن.


    *امروز یکی یه حرفی زد حالمو بد کرد حسابی که باعث شد این پست رو بنویسم


    یک: هر آدمی یه دردی داره تو سینه ش که داره باهاش زندگی می کنه. حالا یکی اون درد رو تبدیلش کرده به یه کار بزرگ و در کنارش رشد هم کرده و یکی هم اون درد رو بزرگ کرده و داره با عقده هاش هم خودش و دیگران رو هم آزار میده.


    دو: اینقدر این روز ها بدی و بدبختی زیاد شده که روی خوبیها رو پوشیده و خوبیها دیده نمی شن یا اگه دیده هم بشن خیلی ها وظیفه تعریفش می کنن.


    سه: صبح دمی خواب خواهرم رو دیدم  و از خواب پریدم و توی جام کلی گریه کردم.شنبه دومین سالی بود که ترک مون کرد و من توی این دو سال هر لحظه به یادشم. دیشب که نشسته بودیم خواهرا و داشتیم توت می خوردیم عجیب یادش بودم چقدر جاش رو خالی کردیم. (حالا اشک تو چشام جمع شده و دارم این خط ها رو می نویسم همکارم زنگ زده و یه سوالی می پرسه که نمی تونم جلوی خنده م رو بگیرم)


    چهار: آدما اگه می دونستن اتفاق های زیادی هست که باید بیفته تو زندگی شون، کتابهای زیادی هست که باید بخونن، سفر های زیادی هست که باید برن، فیلمهای زیادی هست که باید ببینن، آدمهای زیادی هست که باید باهاشون آشنا بشن هرگز بخاطر آهن و تیر و تخته و به روز بودن شون عمر نازنین شون رو هدر نمی دادن.


    پنج: من فیلمهایی رو که توش کتاب یا فیلم معرفی می کنن رو دوست دارم. از تو فیلم ایتالیا ایتالیا تعریف کتاب "شکسپیر و شرکا" رو شنیدم، خریدم و 145 صفحه ی اول که تا حالا منو راضی کرده. تموم شد بیشتر در موردش می نویسم.


    شیش: زندگی کنیم تا حسرت خیلی چیز ها رو سالهای بعد که به سالهای قبل مون نگاه می کنیم نداشته باشیم و آه نکشیم.



    شکسپیر و شرکا داستان یک خبرنگار جنایی کاناداییه که با یه تماس تلفنی تهدید آمیز مجبور میشه از کانادا مدتی دورباشه پس به ناچار راهی پاریس میشه و اتفاقی سر از کتابفروشی شکسپیر و شرکا در میاره و اتفاقاتی براش میفته که مسیر زندگیش تغییر می کنه.
    کتاب ترجمه ی خیلی خوبی داره و شخصیتهای زیاد کتاب آدم رو سردرگم نمی کنه. دیالوگوها و مدل زندگی جرج صاحب شکسپیر و شرکا خیلی جالبه که حاکی از تجربیات و سفر هاش در طول دوران جوانی و ارتباطاتش با قشر کارگر و طبقه ی پایین جوامعی بوده که در اونها زندگی کرده.

    شکسپیر و شرکا
    نویسنده: جرمی مرسر
    ترجمه: پویه میثاقی
    نشر مرکز

    .

    دیشب ساعت 12 شب تصمیم گرفتم که بخوابم که حدود ساعت یک شب با صدای خواهرام بیدار شدم. منم خوابم سبک توی جام وول خوردم تا شاید خوابم بگیره که تازه دلم گرم شده بود دیدم از تو کوچه صدا میاد. یه پسر همسایه داریم که ساختمون روبرویی خونه ی ما هستن عینهو گاو وقتی ماما می کنه نمی دونه چه ساعتی از روز یا شبه (با احترام به حقوق حیوانات که بنده برای گاو خیلی شان و منزلت قایلم چون حتا کودش هم قابل استفاده است). این داد زد تو کوچه که اومده ملتو ریخت بیرون. خب منم تپش قلب گرفتم دیگه نتونستم بخوابم تا ساعت دو و نیم.خب من خیلی بدم میاد تو سرویس بخوابم (با توجه به مسافت محل کارمون که یکساعت زمان می بره رسیدن بهش) امروز مجبور شدم بخوابم اما چه خوابی همش می پریدم از خواب. خلاصه اینکه آدمی باید کمی شانس داشته باشه ولو سرسوزنی اما شانسه رو داشته باشه دیگه .

    این تعطیلات دلم میخواد با تور برم ارمنستان اما مرخصی قبل و بعد تعطیلی نمی تونم از مدیرم بگیرم یعنی کلی مرخصی دارم اما اینجا گیرم. این دلار که هی بالا پایین میره شده بلای جان ما.

    این تخم بلدرچین رو آدم فقط باید بزاره جلوش نگاه کنه از بس خوشگله. من یکی دلم نمیاد اونهمه زیبایی رو بشکنم بریزم تو ماهیتابه :)))



    این زندگی اینقدر جدی مون کرده و اینقدر همه ناصح و علامه دهر شدیم که اصلن خوشی های ریز ریزه به چشم مون نمیاد. متاسفانه این یه واقعیته که انگشت اشاره ی ما همیشه طرف دیگرانه اما دقت نمی کنیم که سه تا از انگشت ها به طرف خودمونه (این جمله رو  از دکتر آزمندیان کش رفتم). من خودم یکی ازون آدم جدی ها و زودرنج هام (نمی دونم اینا دو تا خصیصه چطور کنار هم قرار گرفته خودمم موندم) اما اگه یه موضوع خنده دار ببینم اصلن نمی تونم جلوی خودمو بگیرم یکریز میخندم تا نفسم در نیاد

    این سریال "سالهای دور از خانه" هست خیلی خنده داره. ببینین تا کمی بخندین


    دیروز صبح بعد از 4 روز تعطیلی که شبش فقط 2 ساعت بیشتر نخوابیده بودم با حال زاری از خواب بیدار شدم( از بس این چند شب رو دیر خوابیدم و از بس ندید بدید تعطیلی بودم که اینجوری پدر خودمو در آوردم) و از یه موضوعی ناراحت بودم و گرونی دلار و نداشتن تعطیلی کافی و نرفتن به هند داشت منو از پا در میاورد رفتم جلوی آینه و همونطور که لباس می پوشیدم به خودم گفتم "من لایق بهترینها هستم" و همش خودم رو دلداری می دادم اما امروز که شبش کافی خوابیدم، موقع لباس پوشیدن جلوی آینه خنده م گرفت از خریت و ناراحتی دیروز صبح.

    آره هیچ روزی مثل روز گذشته ش نیست، دوباره صبح میشه هوا روشن میشه خورشید میزنه تا اینکه دوباره شب بشه و تاریکی حکمفرما بشه اما روشنی و تاریکی ذهن ماست که گاهی دمار از روزگارمون درمیاره. اینم بگم طبیعیه چون ما آدمیم و دارای احساس که باید یه تعادل ایجاد کنیم برای اتفاقاتی که میفته و گرنه کسی نمی تونه بگه خوشبخت مطلقه یا بدبخت دائم.

    امروز صبح جلوی آینه خنده م گرفت چون دیروز با همه ی بی خابیها و خستگی هام شارژر گوشیم که تازه 4 ماه بود خریده بودم دیگه گوشیم رو شارژ نکرد و توی اون عصبانیت و درماندگی داد زدم که میرم شارژر رو میزنم تو سر فروشنده اما یهو یادم افتاد آدمایی هستن که حتا به یه قلب زاپاس و یدک هم بسنده می کنن تا بتونن زندگی کنن شارژر که ساخته ی همین موجود دوپاست.

    یا با همه ی خستگی هام بازم تونستم دوساعت مفید تمرین کنم یا بستنی کاکائویی بخورم بعد مدتها یا دو قسمت از سریال محبوبم رو ببینم و بعدش تا سر بزارم رو بالش خوابم ببره (نعمت ازین بالا تر که آدم اراده کنه بخوابه).

    آره امروز صبح جلوی آینه خنده م گرفت از دیروزم ازینکه گاهی چقدر ضعیف میشم اما همین ضعفم رو دوست دارم چون انسانم اما می تونم زود برطرفش کنم چون زودگذره چون من خواستم که نباشه چون من دیگه اون آدم سابق نیستم که خودم رو آزار بدم. آره آدمی که پا به سن میزاره سعی می کنه با خیلی چیز ها کنار بیاد نه ازون کنار ها که بشینه و زورش رو تحمل کنه نه ازون ها که برای هر چیزی که اذیتش می کنه یه راه حل پیدا می کنه.



    آخ آخ آخ قاب به این قشنگی، چه هنرمندایی، خوش صدا و چیره دست که من آرزو دارم روزی توی این قاب در کنار این دو تا قرار بگیرم.

    سارا نایینی و رضا . این دو هنرمند باعث شدن من موسیقی رو دنبال کنم و هر بار که خسته میشم و نامید و به خودم انگ کودنی میزنم به روزی فکر می کنم که قراره کنار این دو نفر باشم و اجرای مشترک داشته باشیم.

    امروز تو آموزشگاه باید دو تا آهنگ گل گلدون و غوغای ستارگان رو برای استادم اجرا کنم. استرس دارم با اینکه تمرین کردم. پیانو ساز خیلی دوست داشتنی، کلاسیک و آرامبخش و هست اما تو سنین پایین تر یادگیریش خیلی راحت تره اما خوشحالم شروع کردم به یادگیریش اگه رسمی ادامه ندادم حداقلش اینه بی هنر از دنیا نمی رم.


    اگه مدیرید، اگه رییسید، اگه سرپرستید یا اگه قراره سمتی بگیرید در آینده که یه سری آدم زیر دست تون کار کنن این حرف رو از من کارمند ساده آویزه ی گوشتون کنین:

    "یه نیروی خوب مثل یکی از اعضای خانواده ی آدم می مونه، خدا نکنه روزی بخواد از جایی که کار می کنه حالا بخاطر مسایل شخصی یا دلخوری یا حقوق کم و بی احترامی و . بره، اون روز کارفرما باید فاتحه ی کارش رو بخونه. شاید آدمهایی بیان و جایگزین بشن اما ممکنه تعهد و مسوولیت وصداقت اون پرسنل خوب رو نداشته باشن. قدر پرسنل خوب خودتون رو بدونین. یه نیروی خوب مثل یکی از اعضای خانواده ی آدم می مونه. آدم از دستش بده دیگه داده."

    دیروز یکی از پرسنل خوب شرکتمون رفت مرخصی زایمان. تا 6 ماه آینده برای خیلی از واحد ها سخت میگذره علی الخصوص مدیرعامل مون.



    تبلیغات

    محل تبلیغات شما

    آخرین ارسال ها

    موسسه خیریه سگال

    آخرین جستجو ها

    تحقیق,مقاله,پروژه,پرسشنامه,جزوه,حل تمرین آهک هیدراته خرید و فروش و رهن و اجاره آموزش کامل آموزش همه چی ناردون دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد. دانلود اپلیکیشن های اندروید وبلاگ خبری قاطی پاتی جهان موسیقی فروشگاهی مرجع برای ارائه فایلهای نایاب در زمینه معماری، کامپیوتر، گرافیک و غیره